تبليغاتX
پـاک‌کــن ِ کثـيـف
پـاک‌کــن ِ کثـيـف

هرچه مي‌دوم با گمان رد ِ گام‌هاي تو گم نمي‌شوم...!!
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



چهارراه

عشقمان چهار راهی مطرود است
دیگر گذشت روزهایی که
برای دیدن ِ هم
می راندیم...
با سرعتی دیوانه وار
حالا من ماندم و این همه جریمه
به لطف دوربین های نامحسوس ِدهان مردم!!

ایستگاهی اگر بود
تا میدان آرزوهایت
می آمدم،
تو که می دانی
من از این همه چراغ های راهنما
که تنها برای من قـرمز می شوند،
[و هیچ پسرک مغرور گل فروشی
در نزدیکی آن
گل هایش را نمی فروشد]
دل ِ خوشی ندارم!!
تو که می دانی
من از این طرح های زوج و فرد بودنت
عجیب دلگیرم
و بهتر می دانی
از یک طرفه شدن این همه خیابان های مهربانی
تا سرحد جنون لجم می گیرد!!
من فقط دوست دارم
کلافه شوم
پشت ترافیک لبخندهایت
بخند عزیزم
این دنیا قدر یک بلیط
بیشتر نمی ارزد...!!!

***

نه جعفر طیار شدم
نه جنیفر لوپز
فقط سال هاست
فرشته ی سمت راست شانه ام
بازنشست شده...!!

 

+ ما حالمان خوب است... باور کنید... نمی دونیم چی شد که آپ کردیم...اما ما دیگر از آدم های خیلی باهوش اصلن خوشمان نمی آید...
+ نمایشگاه اناری در فرهنگسرای معرفت باز شده خاستید بروید و جای ما آب انارهای ترش و خوشمزه بخورید...


88/09/02 توسط هيـوا



بیا برویم...

+ چقدر قشنگ است که مردم داد بزنند آقای راننده برو دیگه بابا و با هم دهن به دهن شوند  و دست به یقه. و تو هر روز غرق شوی در شعرهایی که دوستشان داری و دیگر چیزی نشنوی، بگذار پسری که روبرویت ایستاده هر چه دلش می خاهد بگوید تو با کـَر بودنت به ریش او می خندی و غرق می شوی در آهنگ های قدیمی ات: تو همونی که توی موج بلا / واسه تو دستامو قایق می کنم/ اگه موجا تو رو از من بگیرن/ قطره قطره آب میشم دق می کنم... (سیاوش قمیشی). می خام تو رُ که باشی، تو دم دم نفسهام/ توو لحظه های دردم، محکم بگیری دستام/ می خام تو رُ که باشی، حتا اگه نباشم/حتا اگه توو رویا خیال ِ رفته باشم/ می خام تو رُ که باشی، گم بشی توو وجودم/حتا وقتی نبودی، من عاشق تو بودم (رضا صادقی). یه لحظه ام نمی تونم باور کنم نباشی/ من حاضرم بمیرمُ فقط تو زنده باشی...
+ از نظر خیلیا من هرزه ام، چون دستاتو دوس دارم، چون آغوشتو دوس دارم، چون دستای سردتو گرم می کنم، چون دوس دارم چشمای مظلومتو تا انتها نگاه کنم، آره شاید من بد و هرزه ام، من جلفم چون دوس دارم بلند بلند بخندم، بپرم، بازی کنم، من دختر بدی ام چون قدم زدن با تو رو به همه چیز توی این عالم ترجیح می دم، از نظر خدا من گناهکارم و می دونم همه چیز اشتباهه. اما بازم روی کفه ی ترازو چیزایی که به خاطر تو از دست دادم و چیزایی که با تو بدست آوردمو کنار هم می چینم، و بازم به هیچ نتیجه ای نمی رسم. دعا کن فقط این ترازو کفه ی سنگین تری نداشته باشه، یا حداقل کفه ی سنگین ترش تو باشی...
+ صد رحمت به مجلس خودمان، این جا قانون های به تصویب نرسیده اجرا می شود گاهی...
+ یک بار به دوستی می گفتیم انگار این دنیا و اتفاقاتش مثل واگن های قطار از کنارمان می گذرند هر چقدر هم یک واگن را بیشتر دوست داشته باشیم و دنبالش بدویم باز قطار سرعتش بیشتر از ماست اما من همیشه می دوم دنبال همان واگن دوست داشتنی شاید همین نزدیکی ها ایستگاهی باشد و قطار بایستد عزیز...
+ یک قفس به من بده
با سقفی آبی
تا آن را اندازه آسمان وسعت دهم
با کمی تصویر تو
این زندگی من است...
+ بدشانسی از این بدتر که امروز به دلایلی جور نشه بهترین دوست تمام زندگیتو ببینی؟؟ یا از این بدتر که فلشی که توش عکسای شخصیت سیوه گم کنی و ندونی کجا انداختیش؟؟ خدایا خودمونیم این روزا کمکم نمی کنیا!!


88/08/23 توسط هيـوا




با این که  بازنشسته شده ام

از تدریس ِ شیطان!!

اما هنوز ماهرم

من که مُردم

پزشکی قانونی هست

بگذار قرنیه ام را موشکافانه جستجو کنند

اثری از رد نگاهت نخاهند دید

خیالت راحت

من هنوز ماهرم!!

... 

 + خیلی سخته که واست اس ام اس بیاد گوشیتو در بیاری نگاه کنی بعد قفلش کنی بذاری تو جیبت با این که خیلی دوست داشتی اون اس ام اس رو جواب بدی...
+ چقدر دلم از این همه روزهای یکنواخت بهم می خورد، چقدر دلم می سوزد برای مردم، مردمی که صبح ها خسته اند، عصرها خسته اند، و شب ها خسته تر ...چقدر حالم بد است از این همه بی مهری، از این خانه، و دلم اصلن این زندگی را با این والدین محترم نمی خاهد، و نمی خاست، ما اصلن به گفته مادرمان به دنیا که آمدیم، نبض نداشتیم و همه قطع امید کرده بودند و حس می کردند که مردیم، نمی دانیم چه شد که به لطف خدا زنده شدیم!! چه شد که ماندیم تا این روزها را ببینیم، از نظر ما همان نه ماه زندگی قشنگ بود نه این که بشود 19 سال... این روزهایی پر است با خاطرات خیلی بد زیاد و خاطرات خیلی خوب کم و باقی همه یکنواختی است، که ما آن را هم جزو بدها طبقه بندی می کنیم. مثل اسمم که از همان کلاس اول جزو لیست بدها بود و هیچ وقت تغییر نکرد!!
و بغض می کنیم و دیگر انقدر این راهها برایمان عادی شده که نه از دیدن باران لذت می بریم، نه از خیابان خیسی که کفش های سفیدمان را هر روز به لجن می کشد... نه از دیدن یک کودک استثنایی که به ما می خندد و ما برایش دست تکان می دهیم، و نه عکس العمل پسرهای ته اتوبوس... بیخیال اصلن این روزها چه کسی حوصله ی شنیدن این حرف ها را دارد؟
+ چقد بده که سرما خورده باشی و ساعت هشت شب توی جاده وایسی منتظر تاکسی، و یه زن و شوهر مهربون سوارت کنن و شوهره بگه: دخترم این جا امنیت نداره وای میسیا! نمی ترسی؟ و تو سکوت کنی و وقتی پیاده میشی اشکات چیکه چیکه بریزه رو دستت!!
+ تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!/ اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند/ از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست! (یغما)
+ حتمن این پست رو از دکتر کالیگاری عزیز بخونین!!


88/08/16 توسط هيـوا



شال گردن

 

می بینمت هنوز تو را با همان لباس

قایم شدی؟چه خوب، که پیداست صورتت!!

نزدیک می شوی و دلم تنگ می شود

گاهی برای دیدن ِ آن طرز حالتت

در جای شال ِ گردن ِ من دست های توست

تا این که گرم ِ گرم شوم از حرارت ات

 از گفتن دوباره ی "من دوست دارمت"

شاید که باز، آب، شوی از خجالتت!!

حالا که حرف های دلت ته کشیده است

زل می زنی دوباره به آن بند ساعتت !!

فرصت نمانده حرف بزن با زبان عشق

دست مرا بگیر ببر تا نهایت ات !!!*

!!!!


* بهترین جمله ای که از فیلم یوزارسیف شنیدم اون قسمتی بود که زلیخا بعد از سالها یوسف رو می بینه و یوسف بهش میگه: زلیخا آیا این تویی؟ و اون جواب میده: همه تویی یوسف، دیگر زلیخایی نیست!!
+ سخته که همیشه واسه آدمایی بنویسی که هیچ وقت اینجا رو نمی خونن! راستی قناری کوچیک خاهرم یادتونه؟؟ فروختش و ما عمیقن ناراحت شدیم!!
+ تکه تکه هایم را برمی دارم/  روی یکدیگر می چینم/ می شوم تــو/ درکنار خالی ام...
+ مي آميزم سياهي شب را /با سفيدي ِ روز- كه خودْ عصاره ي رنگين كمان است!- / تا خاكستري  را برگزينم/ براي ترسيم  آسمان سرزمين خويش!(یغما) من هر روز از دیدن این همه آدم توی خیابونا، توی این ترافیک وحشتناک، توی اتوبوس، توی مترو، با اعصابای خورد ناراحت نمی شم، زجر می کشم برای بهترین مردم دنیا – که به قول بابام اگه اسرائیل صد تا از این آدما داشت جهان رو فتح می کرد- و افسوس می خورم از این همه بی عدالتی...
+ راستی چرا همه ی مردها قرمه سبزی دوس دارند؟
+ بی دلیل دوست داشتم این عکس رو واسه این پست بذارم!!! عکس کاکتوس عزیز رو هم به سفارش خزان عزیز میذارم.

88/08/05 توسط هيـوا



کاکتوس
 
باد هم چیز خوبیست برای فراموشی!! این روزها دیگر گاهی آرزوهای بچگانه را وداع کنان به باد می دهم، مثل نعناهایی که هفته ی پیش مامان با چه زحمتی پاک کرده بود و گذاشته بود که توی حیاط تا خشک شود، و باد، همه را برد!! دیگر باید واقع بینانه نگاه کرد، من همینم با همین ویژگی ها با همین دارایی، با همین خانواده، چه بد چه خوب...من همینم...یک آدم معمولی با یک عالمه آرزو، با یک عالمه رویا... این روزها باد خیلی چیزها را می برد، رد نگاه تو را. حالت چشمانت را. و خنده هایت. بدی های آدم های دیگر را. اصلن دیگر فکر نمی کنم که یک روزی یک کسی فلان بدی را در حقم کرد! این فکرها دیگر تمام نورون های مغزم را می خشکاند!! انگار نیمه هایی از هیوا پیش همه ی کسانی که در زندگیم نقشی داشته اند گم شده!
این روزها کاکتوس خریده ایم! بلاخره از  این همه گل فروشی که هر روز می بینیم (با این که به گـُل بسیار بی علاقه ایم!) فقط یک گلدان کوچک ِ کاکتوس سهم ما شد!! من خسته ام این روزها از این همه راه از شلوغی مترو، از آویزان ماندن و ایستادن های توی اتوبوس، از این همه چهره ی خسته و پژمرده توی این راه ها، از مردمی که برای یک لقمه نان می دوند و می دوند و به هیچ جا نمی رسند، از بیشتر مردهای اتوبوسی که همیشه رو به سمتی می نشینند که خانم هستند و زُل می زنند توی قیافه ات، از این که همیشه بایدتوی ژست باشی و احساس کنی تمام حرکاتت زیر نظر است!!! فرقی هم نمی کند که کجا باشی، بالای شهر، پایین شهر، ونک، میرداماد، مولوی، راه آهن!! من این روزها بسیار خسته ام!


من از زبان هیچ مادربزرگی قصه نشنیده ام
من شب ها با سکوت می خابم
و سکوت با من
و ما هر دو هیچ خابی نمی بینیم!!

اما برعکس ِ پایان ِ تمام قصه ها
بالا که رفتیم تو نبودی
پایین هم که آمدیم باز تو نبودی!!
کم کم دارم باور می کنم که قصه ی "مـا"
                              تمامن دروغ بود...

***
بهانه پشت بهانه
دلم از ابــر پُر می شود و
می بارم...
کجایی که بی تو
این چشم ها برای من بنی اسرائیل شده اند...!!!

باد...!!
+ بعضی معلما سرنوشت آدم رو عوض می کنن، یه معلم شیمی داشتم که با حرفایی که زد سرنوشت من رو عوض کرد و باعث شد من به جایی برسم که الان هستم و به جایی که علاقه دارم، گرچه آدرس وبم رو نداره اما همین جا ازش تشکر می کنم. در عوض بعضی از معلما هم در جهت منفی سرنوشت آدم رو عجیب عوض می کنن!!
+ نومد ... بیا و این یک بار با من حرف بزن، برعکس تمام وقت ها، برعکس تمام روزهایی که باید با من حرف می زدی و سکوت کردی. تو رو خدا حرف بزن... شریکم باش و نزدیکم سر تقسیم رویا ها، نه وقتی قسمت من شد یه بغض اندازه ی دریا...
+ بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند / چون من که آفریده ام از عشق / جهانی برای تو !(حسین پناهی)

 


88/07/28 توسط هيـوا



تو...

 

با چشم سياهت دل
ديوانه‌ي شب‌ها شد!
شب در شب چشمانت
آواره‌ي صحرا شد...!!

 در سايه‌ي روحت عشق
احساس حقارت كرد
از قصه‌ي ما مجنون
يكباره حسادت كرد...

نابود کن آتش را
از گرمي دستانت
تا تازه شود نبضم
با پلك دو چشمانت

من اين همه تاريکم
تو اين همه پُر نوري
بشکن شب تارم را
با اين که ز من دوري

من پست و زمين‌گيرم
يا اين که تو بالايي؟؟
من با تو نمي‌گُنجم
در وحشت و تنهايي

حالا که تو خوبي‌ُ
من عاشق زيبايي
مگذار تو دستم را
در دست پشيماني

***

نمکدانی اگر داری
معطل نکن
زخم هایم عمیق اند...!!

***

کار دنیا عکس می باشد، چرا ؟
یا که من دلگیرم از این قصه ها ؟
رنگ حسرت، رنگ زیبایی است چون
او مرا می خاست، خُب من هم تو را !!*


 ??

* من عاشق او بودم و او عاشق او (متاسفانه اسم شاعرش یادم نیست)
+ این روزها چیزی فرای نبودنت آزارم می دهد، وقتی هر روز این راه های چند ساعته (که با وجود تو چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید) را طی می کنم، وقتی صبح زود هوای تازه همراه دود و دم میل می کنم، وقتی در تماشای این همه ماشین، این همه عابر، این همه ایستگاه، هیچ کس، هیچ جا، شبیه تو نیست!! و جایت یک جایی سمت چپ قلبم همیشه خالیست... جایت خالیست وقتی از تمام گل فروشی ها رد می شوم و هوس خریدن کاکتوس مثل خوره به جانم می افتد، و یادم می آید که تو همیشه می گویی: من برعکس تو گـُل دوس دارما!!
+ راستی چه سخته وقتی تمام استادا میگن: رشته ی شما دیگه به درد نمی خوره!! و تو با هزار امید و عشق به این رشته، دوست داری این رشته رو ادامه بدی. و خیلی اهمیت ندی به هر چیزی!! چه کیفی داره...


88/07/14 توسط هيـوا



مـــن - ...

هستی ولی نه کنارم
در آسمان خبر از کیست؟
ای سیب، من که زمینم
قانون جاذبه این نیست!!

این روزها که تو رفتی
گـُنگم، وَ زیر سوالم
حس می کنم که تو هستی
سر می زنی به خیالم

سر می زنی به من این جا
در این اتاقک ِ آّبی
تا بسپرم به تو آغوش
در آن زمان که تو خابی!

فرقی نمی کند این که
حالا کجا و چه باشی
من هم کنار تو هستم
هر جای قصه که باشی

"من" را، کنار "تـو" بنویس
نامم که از تو جدا نیست
مـــن، خط ِ فاصله، اما
این "من" بدون تو "مـا" نیست...!!

***

من منتظر بوسه ی لب های تو هستم!!

سردم شده، در حسرت گرمای تو هستم!

من دزدم و در خانه ی این ذهن خرابم

هر شب پی ِ لبخند فریبای تو هستم ...

***

برای دل زلیخایی ام
یوسفی شو
که فقط این یک بار را
خطا می کند!!

???

+ سرنوشت تصميم مي‌گيرد كه تو در زندگي با چه كسي ملاقات كني، اما تنها قلب توست كه مي‌تواند تصميم بگيرد چه كسي در زندگي تو باقي مي‌ماند!
+ ممنونم از همه مخصوصن کبریت سوخته که همیشه اینجا سر میزنه و یه انتقاد خوب می کنه، محتاج انتقاداتونم، این روزها که هیچ کس نیست حتا شعرامو واسش بخونم و ایراداشو بگیره.  ادامه مطلبم یه شعری از نجمه زارع هست...اگه خوندین که هیچی اما اگه نخونده باشین ضرر می کنین...



ادامه مطلب

88/07/06 توسط هيـوا



من و فروغ


خاستم با آن آپ یه نگاهی به دو تا مجموعه ی آخر فروغ بندازین و با دقت بخونینش...

من دارم از نهایت این روزها حرف می زنم، از نهایت ِ تاریکی ِ این روزها...!!
وقتی آدمیتی نباشد، انگار آدم های اطرافم هم اصلن زنده نیستند، یا به قول تو: زنده های امروزی چیزی جز تفاله های یک زنده نیستند!!
ما چقدر شبیه همیم، این روزها در خانه ما هم کسی به فکر گل ها نیست، و هیچ کس باور نمی کند که باغچه دارد می میرد....و مادر...مادر هم در ته ِ هر چیز دنبال پای معصیتی می گردد، چه شباهتی تلخی که خاهر من هم روزهاست رفته، در میان خانه مصنوعیش، و در پناه عشق ِ همسر مصنوعی اش!! و من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست می دارد تنها شده ام! و چه شبیه هم شده ایم از روزی که چشم های عشق مرا هم با دستمال تیره ی قانون بستند ... این قانون های بی قانون!!

این روزها چه تلخ است انگار این منم ... این منم زنی تنها، در آستانه ی فصلی سرد... تو که راز فصل ها را می دانی بگو...  بگو فاصله ی این همه خرداد ِ بی تاب تا این همه دلتنگی های شهریوری چقدر است؟ چند ماه است؟ چند روز است؟ کاش تمام ماهها شهریور بود... و تمام روزها روزهای پایان ِ دلتنگی، تو بگو چرا نردبام تمام عشق های من ارتفاع حقیری دارد؟! من اوج ها را دوست دارم... آه پرنده... خوش به حال پرنده، همیشه در اوج است و روی هوا لحظه ای آبی را دیوانه وار تجربه می کند!! با این که پرنده فقط یک پرنده بود، اما من هنوز پرواز را به خاطر دارم!!

این منم زنی تنها... که تمام روز را در آینه گریه می کرد...و احساس می کرد" او مهربان بود وقتی دروغ می گفت" او مهربان بود... او مهربان بود وقتی دست هایش را می بخشید و همواره می گفت: دستهایت را دوست می دارم....این دست های سرد، که انگار هیچ وقت گرم نخاهد شد...این دست های ناتوان...این دست های سیمانی!!

 

و اینجا خدایی هست...بیا بیا برویم...بیا از پله های کنجکاوی خود بالا برویم و به خدایی که در پشت بام خانه قدم می زند سلامی بگوییم، و نیز به آفتاب سلامی دوباره تر...قبلن که نه... ولی شاید تا الان کسی ما را به آفتاب معرفی کرده باشد...و کسی ما را به میهمانی گنجشک ها ببرد...
این روزها تمام می شود...

من خاب دیده ام که کسی می آید... کسی که مثل هیچ کس نیست!

فروغ

+ چقدر قشنگه کسایی که ازشون خاطره های تلخی داری بیان و ازت کمک بخان و تو بهشون کمک کنی و ثابت کنی در این دوره زمونه آدم به آدم که هیچ کوه به کوه هم میرسه ... و آدمای خوب توی سختی ها شناخته میشن...
+ راستی تابستان خود را چگونه گذراندید؟ ما در تابستان خود کتاب خاندیم( برادران کارامازوف داستایوفسکی/دفترچه ی ممنوعه/خط تیره آیلین از ماه منیر کهباسی/ آینه های ناگهان و گلها همه آفتاب گردانند و دستور زبان عشق را دوباره از قیصر امین پور عزیز/ مفتش و راهبه کالین فاکنر و چند تا کتاب دیگه که آخریو حتمن بهتون پشنهاد می کنم بخونین) ما در این تابستان شعر گفتیم، شعر خاندیم، کامپیوتر عزیزمان را پاکسازی کردیم، ویندوزمان را عوض کردیم و قدمتش را کم تر کردیم، ما در پایان این تابستان باز هم دوست داشتیم برویم مدرسه پشت همان میز و نیمکت های زوار در رفته!!! به قول فروغ: "ای هفت سالگی بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت...بعد از تو ما بهم خیانت کردیم" خدایش بیامرزد.
+ ما دیشب بعد از کلی دور بودن از میادین تماشای فوتبال! دوباره در بازی رئال و ویارئال، کاکای عزیزمان را دیدیم البته عمیقن متاثریم که از میلان رفته!!
+ این آهنگ قدیمی راعمیقن دوست داریم: اگه که خالیه دستام/ اگه هیچی ندارم/ عوضش برای تو / یه قلب ِ دیوونه دارم...اگه که تو رُ گرفتن/ اگه تو داری میری/ عوضش توی خیالم/ با تو پروازی دارم...


88/07/02 توسط هيـوا



زندگی قشنگ است...

هنوز هم زندگی قشنگ است، زمین می چرخد به خدا.. می شود دل خوش کرد به زندگی، به نداشته ها، به داشته ها، می شود با تو حرف زد، کنار تو خندید، و همچنان عاشق ماند، وقتی "هنوز مـَنی هستم که تــو دوستش داشته باشی"...هنوز چیزهایی هست که دوستشان داری، و چیزهایی که بشود بعدن (سر  ِفرصت) دوستشان داشت، چیزهای قشنگی که ما هنوز به قشنگی هایشان پی نبرده ایم، دنیا مال من است وقتی هنوز بچه ی برادری هست که برایت نقاشی بکشد و با لحن طلبکارانه بگوید: عمه اینو واسه شما کشیدمـا! این تویی ببین!! هنوز زندگی جاری است وقتی می بینی مامان جوابت را نمی دهد و به خاطر این که فقط حرفی زده باشی، می گویی: مامان کوکو سیب زمینیو چه جوری می پزن؟!* و مامان بدون این که نگاهت کند جوابت را می دهد، هنوز می شود خندید وقتی در اوج ناامیدی باشی انگار دیگر خودت هم عادت کردی به این همه خنده !! انگار اصلن تو نباید خنده از لب هایت محو شود، و زندگی جاری تر است وقتی که این روزها به غیرت پاییز هم برخوده است و دارد راه به راه باران می آید! تو هم دوست داری همه ی این قطره ها را که از طرف خدا آمده از نزدیک ببینی، هنوز زندگی معنا دارد و در عین مرده بودن زنده ای وقتی تصمیم می گیری یک گلدان کاکتوس بخری و بگذاری  لب پنجره و کم کم سعی کنی که گل و گیاه ها را هم دوست داشته باشی. هنوز...این زندگی ِ لامصب جاری است و به ریش من و تو می خندد!!

انگار بهار سبز اینجا زرد است

جایی که دگر دست عدالت سرد است!

چیزی به شبیه راستی کم داریم

چوپان دروغ گـو هم این جا مـَرد است...!!

 ***

باد آمد و، برگردنم زنجیر آویخت

این خند ه ها با گریه هایم در هم آمیخت

تو ساکتی، چیزی بگو، حرفی، کلامی

آرامشت، آرامشم را هم بهم ریخت....!!

***

سُک سُک..!!
پیدایت کردم

تو می آیی
و با پاروی دستانت

باز می کنی راه یخی گونه هایم را
و مـن
می گریم و می گریم و می گریم

انگار اصلن نرفته بودی
انگار
پشت پرده ی توری چشمانم
پشت این اشک های نباریده

قایم شده بودی!!

***
نه بت پرستم نه کافر
اما
خدایی که ساخته بودمش
شکست...


*آخه همه می دونن که من کوکو سیب زمینی دوس ندارم!!
+ من تو پست قبلی توی پی نوشت ها یه سوالی کرده بودم که از 14 نفری که لطف کردن و کامنت گذاشتن (خصوصی و عمومی) 3نفر جواب سوال رو دادن! ممنونم!! ا
+ قالب جدید هم گفتیم برای تنوع خوب است...بعضی ها گفتند بدسلیقه ای و بعضی ها هم گفتند خوبه!! در مورد ادامه مطلب هم احساس می کنم این عکس خیلی شبیه واقعیت زندگی ماست...شبیه ایران...
+ پرستو منادی: مرغابیان کوچک انگشتهای من/ در رود گیسوان تو امشب شناورند...!!
+ اخوان: عاقبت دیوانه خاهم شد به رغم عاقلان/ تا که با زلف توای محبوب زنجیرم کنند


ادامه مطلب

88/06/31 توسط هيـوا



همشاگردی سلام...!!

 

بوی پاییز که می آید مست می شوم...حداقل خوبی اش این است که دل مشغولی های پاییز دلتنگی های تابستانی را می شوید، همین کافیست...من که از این دنیا چیزی نمی خاهم، و خوب که نگاه می کنم می بینم واقعن دنیا در حدی نیست که من ازش چیزی بخاهم! و خوب تر که نگاه می کنم – بدون شعار- می بینم: فرقی نمی کند شهید بهشتی یا علوم پزشکی ایران، فرقی نمی کند داروسازی یا مامایی... (یاحتا بابایی!!) فرقی نمی کند که پول داشتم برای دانشگاه آزاد رشته ی دلخاهم، یا اصلن نداشتم!! یعنی حالا دیگر فرقی نمی کند، حالا که آب هیچ، اقیانوس از سرمان گذشته!! فرقی نمی کند که به جای هم شاگردی، هم رشته ای و هم دانشگاهی داشته باشم، به جای معلم استاد، اصلن چه فرقی می کند بردن گوشی آزاد باشد یا مثل مدرسه ی خودمان ممنوع؟(ما می بردیم و می بریم!)، اصلن به خدا فرقی نمی کند که مسیر خانه تا مدرسیمان یک ربع بود و حالا شده 3-4 ساعت!! بگذار پاییز بیاید دیگر داشت دلمان برای شب های امتحان هم تنگ میشد! (و مفتخریم به این که هیچ شب امتحانی را تا حالا تا صبح بیدار نمانده و تخت خابیده ایم!!)... حداقل تنها وجه مشترکی که هست و تنها خوبی و یا حتا بدی! که دارد این که در کلاس هممان دختریم!! (چه بهتر!) این ها هم فرقی نمی کند... تنها چیزی که باعث می شود تفاوت را احساس کنم این است که انگار باید از وحشی بازی های مدرسه کمی کم کنم و حس متفکرانه و مودبانه به خود بگیرم!! مثل آدم موفق ها!!
به هر حال خوشحالیم که پاییز جانمان می آید و خوشحال تر که از این بلاتکلیفی ها رها شدیم، گرچه باید تلاش کنیم و اصلن بعد از یک سال خر زدن و درس خاندن، خوشمان از سختی کشیدن های بعدش نمی آید، و اصلن فلسفه ی این سختی کشیدن ها را دوست نداریم که بدانیم... اما به قول مامان: زندگی کاری می کند که نخاسته یاد می گیری!



اينجا که گريه‌هاي من از جنس ماتم است

احساس مي‌کنم که نگاهت پر از غم است

"هيـــوا" تو هم بيا و کنار دلم نمان

انگار سهم اين دل من از تو هم کــم است...!!!

***

بووم
رها نکرده
ترکید!!

همان بادکنکی که
آرزوهایمان را در آن
فوت کرده بودیم

حالا من ماندم و تو
و انقدر این بام بزرگ
آسمان کم دارد
که دیگر
گنجشکک اشی مشی هم
راهش را به سمتمان کج نمی کند!!

***

کود میریزم به پای عشقمان
به اندازه ی قدمتش
از جنس مهربانی
از جنس تازگی
در این خزان پیر
آیا سبز خاهد شد؟
فقط فروغ* می داند!!

من ِ خوشحال

* دستهایم را در باغچه می کارم، سبز خاهد شد، می دانم، می دانم، می دانم...
+اخوان: نازم به چشم یار که تیر نگاه را/ بی جا هدر نکرد و به قلبم نشانه زد...
+ این آپ رو بیشتر به خاطر نومد نوشتم که میگه دیر به دیر آپ می کنی!! راستی از شخصیت های خونه مادربزرگه کدومو دوست داشتین؟ پروفایلم هم فعاله خاستید ببینید نخاستید هم که هیچی!!

88/06/22 توسط هيـوا



زندانبان عاشق !


صفحه ی سازمان سنجش را باز می کنم، مشخصاتت را وارد می کنم تا بببینم قبول شدی یا نه. خبرت می کنم و نتیجه را به اطلاعت می رسانم!! می گویی:ناراحتی؟ می گویم: نه نیستم (و تو باید فکر کنی که هستم، دیگر بعد از این همه مدت عادت داری آن طور که من می خاهم جمله هایم را معنی کنی) می گویی: چرا ناراحتی؟ از دست من؟ می گویم: نه (یعنی از دست تو!) دارم فکر می کنم به خودم (یعنی به تو!). به این که باید به خاطر این قلب لامسب من هم که شده، بیش تر از این ها تلاش می کردی، چیزی که من یک سال با آن گوش فلک را کــَر کرده بودم...تلاش....آخر به تو که عزیزترینی نتوانستم بیاموزم. و این است درد  من!!
بگذریم، امروز تولدت است، خبری از کیک و شمع نیست، شعمی که فوتش کنی، کیکی که ببری اش، سر و ته نورون های مغزم را از این همه یاد پریشان ببُر، شمع ناامیدی های مرا خاموش کن. به جای کاغذ کادو، غرورم را پاره پاره کن، تا شاید چیزی به اندازه یک هدیه نصیبمان هر دویمان شود... در و دیوار عشقمان دیگر کاغذ دیواری های رنگی ندارد، پر از تردید است، پر از شک، پر از یکنواختی، پر از حسرت، حسرت گریه های نکرده، حسرت این همه آغوش بی پاسخ، با این همه حجم گریه، این همه حجم دلتنگی، با این همه نبودنت، با این همه تنهایی... تولدت است، خبری از شیطنت در چشمانم نیست، خنده ای بر لب اگر می بینی محض دلخوشی دل ساده ی توست، می گفتی عاشق برق شیطنت چشمانم هستی، برعکس، ته ته چشمان تو آرامشی عمیق می بینم، ناراحت که نمی شوی بگویم دیگر خیال چشمانت هم آرامم نمی کند، وقتی دلتنگ می شوم - مثل حالا - دلگیرم ... نپرس چرا، به اندازه سردی دستانت در دی ماه، یادت که هست؟ برای کنکور می خاندم و تو همیشه مرا از کتابخانه تا خانه می رساندی، و خستگی آن روزهای لعنتی با دستان تو خنثی می شد، با همان دست های سرد، دست های سرد بزرگ که دستانم همیشه گم می شد در آن، دلگیرم، از تو نه، نه... از عشق ...و دیگر دوستش ندارم، دلم از این همه عشق بهم می ریزد، تولدت مبارک...خبری از کافی شاپ نیست از قهوه با شیر، خبری نیست، قهوه ی تیره ای اگر می خاهی به دنیای تاریک تنهایی هایم نگاه کن، گوشه ی دنجی اگر می خاهی باید بگویم که دیگر گوشه ی قلبم دنج نیست، دیگر این همه مهربانیت تنهایی های قلبم را اشباع نمی کند...نه این که نیستی، هستی، کمی دور کمی دورتر، و شاید بی تلاش برای من. تولدت است خبری از تی شرت نیست گفته بودم عاشق تی شرت خریدنم، آن هم فقط برای تو... انگار تمام تی شرت های این پاساژها فقط در تن تو قشنگند، اما گفته ای برای استخدام در این کارهای لعنتی باید دیگر فکر چند پیرهن مردانه باشی...تولدت مبارک... نترس چیزی نیست...من همان زندان بان عاشقم، زمان آزادیت رسیده، و طبق قرارداد سازمان سنجش باید آزادت کنم، اما نمی دانم چرا دلم نمی آید، مگر غیر از این است که تو مرا از خودم ربوده بودی...نه... بغضی نیست، من فقط یک زندان بانم، مسئله این است!! هنوز هم می خندم، هنوز هم دوستت دارم در فرهنگ لغاتمان معنا دارد، هنوز من هستم، تو هستی، و ما هم اگر بخاهیم هست...و سلام می رساند...
هر چه کردیم نشد شعری بگوییم انگار جواد زهتاب عزیز این شعر را از طرف ما آن هم همین امشب سروده است!!

من شوق پروازم اگر بال و پرم باشی

یک سینه آوازم اگر شور و شرم باشی

 تو روح شعری، دوست دارم از تو بنویسم

تا لابلای برگ های دفترم باشی

 روز ازل گم کرده بودم نیمه ی خود را

شاید همان گم کرده – نیم دیگرم – باشی

 تقویم عمرم صفحه صفحه سردی ِ دی بود

با مهربانی آمدی شـهـریـورم باشی !

این روبه پایان را سرآغازی ست عشق تو

با من بمان، بگذار عشق آخرم باشی

 همراهی ام کن تا مگر از خاک برخیزم

من شوق پروازم اگر بال و پرم باشی...


...




+ وقتی دو هفته قبل از این که ببنمت بهت می گم: من عاشق آب آلبالو و آب انارم، انتظار دارم تو برام آب آلبالو بخری... یا حد اقل آب انار !! و تو وقتی می ریم یه جایی می گی: " هیوا آب آلبالو می خوری؟" (منم تو دلم میگه چه سوالی!! واقعن که) می گم: نه مرسی!!
+ پشت اين همه بغض تکليف چشمان من چه مي‌شود؟؟ تو بگو. من خسته‌ام، راستش من خودم هم نمی دانم چطورم، گاهی خوبم، گاهی بد ِ بد، گاهی آرام، گاهی غمگین... کاش بودی می دیدی که سه شنبه خوب ِ خوب بودم و رفتم موهامو فشن زدم! و مامان گفت: دوباره رفتی خودتو مثل جوجه تیغی کردی؟؟
+ تو این ماه قشنگ یه مریض داریم، یکی از دوستامون مریضه خاهشن دعا کنن. ممنون


88/06/14 توسط هيـوا



...

اينجا که گريه‌هاي من از جنس ماتم است

احساس مي‌کنم که نگاهت پر از غم است

"هيـــوا" تو هم بيا و کنار دلم نمان

انگار سهم اين دل من، از تو هم کــم است...!!!

***

تو پیش منی و زورکی مي‌خندم !

سازی بزنی بدون غم مي‌رقصم

امشب شب آخر است، فردا دیگر

رفتی و تو را به سایه‌ها مي‌بخشم !

***

این بوسه ی دیگری ست، تکراری نیست

موهای پریشان ِ تو رسوایی نیست !

نزدیک بیا و قد آغوشم باش...

ای دوست نترس، گشت ارشادی نیست!!!!!!!

****

زمستان همان بهار است
که یک نفر آن را
با همین پاک‌کن ِ کثیفم پاک کرده
مثل م.ا*
که سبزهایمان را
کفن‌پوشانه زمستانی کرد!!


***

سیب ِ من
به جای نزدیکی دور ِ دوری....
و نه من
          نه نیوتن
عقلمان قد نمي‌دهد
به این جاذبه ی  بالعکس!

***

من آن برگ پاییزی مغرورم
خیالت چون باد
در برم  مي‌گیرد....

***

خدا جان
مثل کودکی بازیگوش شده‌ایم
ما همین یک ماه را فرصت داریم...
ما اگر بی‌راهه هم رفتیم
تو کمی با ما راه بیا
دست‌هایمان را بگیر
و با مهربانی
گوش‌هایمان را بکش،
کشان کشان ما را بیاور
سمت همانی که خودت راه می نامی
...

راه و بیراهه




*ما اصلن دوست نداریم سیاسی بنویسیم!
+ گاهی دوست دارم جای دیگری باشم...مثل وقت‌ها‌ی افطار، که مامان آرام پایین را نگاه مي‌کند و زیر لب چیزی مي‌گوید، که با بغضش ادغام مي‌شود، دوست دارم در ذهنش بودم و مي‌دیدم برای من هم  دعا مي‌کند یا نه...
+ پدرمان از تکرار مکررها خسته است، و ماهم از تکرار مسئولت‌ناپذیری های مکرر آدم‌ها‌...یک وجه تشابه!!!
+هنوز هم کـِر ِمی که همیشه درشو وا مي‌ذاشتی، دست نزدم، روی میزه، هنوز مدادی که مي‌کشیدی توی کشوئه، هنوز شعرایی که داشتی همین جا توی همین کام عزیز سیوه، بدون تغییر مکان. هنوز همه چی همون طوریه که تو رفتی...
+ نگرانم ...من همیشه نگرانم...من دختری نگرانم...جنس من همیشه نگران است...جنس من همیشه دنبال وقایعی است که برای آن نگران باشد...من دخترم...همجنس باران...همجنس مهربانی


88/06/11 توسط هيـوا



Blog Skin