|
صفحه ی سازمان سنجش را باز می کنم، مشخصاتت را وارد می کنم تا بببینم قبول شدی یا نه. خبرت می کنم و نتیجه را به اطلاعت می رسانم!! می گویی:ناراحتی؟ می گویم: نه نیستم (و تو باید فکر کنی که هستم، دیگر بعد از این همه مدت عادت داری آن طور که من می خاهم جمله هایم را معنی کنی) می گویی: چرا ناراحتی؟ از دست من؟ می گویم: نه (یعنی از دست تو!) دارم فکر می کنم به خودم (یعنی به تو!). به این که باید به خاطر این قلب لامسب من هم که شده، بیش تر از این ها تلاش می کردی، چیزی که من یک سال با آن گوش فلک را کــَر کرده بودم...تلاش....آخر به تو که عزیزترینی نتوانستم بیاموزم. و این است درد من!! بگذریم، امروز تولدت است، خبری از کیک و شمع نیست، شعمی که فوتش کنی، کیکی که ببری اش، سر و ته نورون های مغزم را از این همه یاد پریشان ببُر، شمع ناامیدی های مرا خاموش کن. به جای کاغذ کادو، غرورم را پاره پاره کن، تا شاید چیزی به اندازه یک هدیه نصیبمان هر دویمان شود... در و دیوار عشقمان دیگر کاغذ دیواری های رنگی ندارد، پر از تردید است، پر از شک، پر از یکنواختی، پر از حسرت، حسرت گریه های نکرده، حسرت این همه آغوش بی پاسخ، با این همه حجم گریه، این همه حجم دلتنگی، با این همه نبودنت، با این همه تنهایی... تولدت است، خبری از شیطنت در چشمانم نیست، خنده ای بر لب اگر می بینی محض دلخوشی دل ساده ی توست، می گفتی عاشق برق شیطنت چشمانم هستی، برعکس، ته ته چشمان تو آرامشی عمیق می بینم، ناراحت که نمی شوی بگویم دیگر خیال چشمانت هم آرامم نمی کند، وقتی دلتنگ می شوم - مثل حالا - دلگیرم ... نپرس چرا، به اندازه سردی دستانت در دی ماه، یادت که هست؟ برای کنکور می خاندم و تو همیشه مرا از کتابخانه تا خانه می رساندی، و خستگی آن روزهای لعنتی با دستان تو خنثی می شد، با همان دست های سرد، دست های سرد بزرگ که دستانم همیشه گم می شد در آن، دلگیرم، از تو نه، نه... از عشق ...و دیگر دوستش ندارم، دلم از این همه عشق بهم می ریزد، تولدت مبارک...خبری از کافی شاپ نیست از قهوه با شیر، خبری نیست، قهوه ی تیره ای اگر می خاهی به دنیای تاریک تنهایی هایم نگاه کن، گوشه ی دنجی اگر می خاهی باید بگویم که دیگر گوشه ی قلبم دنج نیست، دیگر این همه مهربانیت تنهایی های قلبم را اشباع نمی کند...نه این که نیستی، هستی، کمی دور کمی دورتر، و شاید بی تلاش برای من. تولدت است خبری از تی شرت نیست گفته بودم عاشق تی شرت خریدنم، آن هم فقط برای تو... انگار تمام تی شرت های این پاساژها فقط در تن تو قشنگند، اما گفته ای برای استخدام در این کارهای لعنتی باید دیگر فکر چند پیرهن مردانه باشی...تولدت مبارک... نترس چیزی نیست...من همان زندان بان عاشقم، زمان آزادیت رسیده، و طبق قرارداد سازمان سنجش باید آزادت کنم، اما نمی دانم چرا دلم نمی آید، مگر غیر از این است که تو مرا از خودم ربوده بودی...نه... بغضی نیست، من فقط یک زندان بانم، مسئله این است!! هنوز هم می خندم، هنوز هم دوستت دارم در فرهنگ لغاتمان معنا دارد، هنوز من هستم، تو هستی، و ما هم اگر بخاهیم هست...و سلام می رساند... هر چه کردیم نشد شعری بگوییم انگار جواد زهتاب عزیز این شعر را از طرف ما آن هم همین امشب سروده است!!
من شوق پروازم اگر بال و پرم باشی
یک سینه آوازم اگر شور و شرم باشی
تو روح شعری، دوست دارم از تو بنویسم
تا لابلای برگ های دفترم باشی
روز ازل گم کرده بودم نیمه ی خود را
شاید همان گم کرده – نیم دیگرم – باشی
تقویم عمرم صفحه صفحه سردی ِ دی بود
با مهربانی آمدی شـهـریـورم باشی !
این روبه پایان را سرآغازی ست عشق تو
با من بمان، بگذار عشق آخرم باشی
همراهی ام کن تا مگر از خاک برخیزم من شوق پروازم اگر بال و پرم باشی...

+ وقتی دو هفته قبل از این که ببنمت بهت می گم: من عاشق آب آلبالو و آب انارم، انتظار دارم تو برام آب آلبالو بخری... یا حد اقل آب انار !! و تو وقتی می ریم یه جایی می گی: " هیوا آب آلبالو می خوری؟" (منم تو دلم میگه چه سوالی!! واقعن که) می گم: نه مرسی!! + پشت اين همه بغض تکليف چشمان من چه ميشود؟؟ تو بگو. من خستهام، راستش من خودم هم نمی دانم چطورم، گاهی خوبم، گاهی بد ِ بد، گاهی آرام، گاهی غمگین... کاش بودی می دیدی که سه شنبه خوب ِ خوب بودم و رفتم موهامو فشن زدم! و مامان گفت: دوباره رفتی خودتو مثل جوجه تیغی کردی؟؟ + تو این ماه قشنگ یه مریض داریم، یکی از دوستامون مریضه خاهشن دعا کنن. ممنون
|